گمشدگان کوی او راهنمای دیگران
ره نبرند سوی او دلشدگان این و ان
راه دراز گشت و من طاقت رفتنم نبود
او مددی به من نمود ورنه مرا کجا توان
فصل بهار گشت باز خسته ز این و ان منم
جان جوان من بسوخت موسم عید شد خزان
در طلب تعلقی دیده مرا به باد داد
توبه اولم شکست توبه نمی شود ضمان
دست نمای خلق شد شعر من و شعار من
شور و شعور من ز اوست راز بگویمت عیان