کمی شاعرانه(7) چشمی به راه نیست

در میان بازی تکرار ها هنوز
چشمی به راه نیست
با وجود هیچ
شاید سکوت سرد من و انتظار تو
در انتهای اخر این قصه بشکند
شاید دوباره حادثه ها کارگر شوند
شاید دوباره عاطفه ها بارور شوند
راهی میان فاصله بسته وا کنند
زین قلب خسته و مجروح روزگار
دردی دوا کنند
چشمی به راه نیست
گویی که این زمانه مرا دست بسته است
این دل که زمانی همه نقشش امید بود
دیریست خسته است
قدری صبور باش!
آیا برای گفتن این جمله دیر نیست
حرفی بزن
بگو که مرحم این ناصبور چیست
حافظ رفیق شب بی پناهیم
امشب چه خوب گفت:
ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش

/ 2 نظر / 54 بازدید
حمید

[گل][گل][گل گل]so niceeeeeeeeeeeeee